بهار اومد...
به نام خدا...
بردیای عزیز تر از جونم... خودت میدونی و میبینی که چقدررررررر کار ریخته رو سرمون... کلا این روزای اخر سال برای من خیلی نفس گیره... چیزی تا سال نو نمونده... ولی رسیدگی به امورات بردیا از همه چیز واجب تره...
خدا رو شکر آبله مرغان راحتی بود... بجز کمی کم اشتهایی که اونم گذراست... عید با یه عالمه خوراکی خوشمزه در انتظارته... زود زود خوب شو پسر...
خونه رو تکوندیم... حسابی... دلم و هم میخوام بتکونم... اساسی
برات لباس نو خریدم... لباسای خوشگل... تا بپوشی و خوشگل تر بشی...
چقدر خوبه که هستی...
ما رو کشتی... واقعا کشتی با این چند تا دونه ماهی!!!! هم ذوق میکنی... هم ادای ماهی ها رو در میاری... هم ریخت و پاش میکنی... هم بهشون خوراکی میدی... چه خوراکی؟؟؟؟ معلومه:کشمش
تو خوش باش... انگار ما خووشیم!
این چند روزه حرف زدنت پیشرفت زیادی کرده.... حسابش از دستم در رفته که چه لغات جدیدی رو میگی...
یه جورایی سومین سالیه که عید در کنار هم هستیم.... یه سال که تو دلم بودی و نفس به نفس هم... پارسال که یه پسرک توپولی و شیطون ده ماهه.... امسال یه پسرک حدودا 22 ماهه بسیار شیطون... سه تا عید متفاوت و سه تایی با هم گذروندیم...خدا رو شکر
خلاصه اینکه عید و بهار بیخ گوشمونه...
عمرم... عیدت مبارک
همینطور بر همه ی خوانندگان وبلاگت... خوانندگان مهربون و همراه همیشگی
بر خوانندگان خاموش!!!! که تعدادشون کم هم نیست!!!
بر دوستان وبلاگی
بر دوستان نی نی سایتی...
مامان بزرگها و بابا بزرگ مهربون...
دوست و فامیل و آشنا.. همه و همه... مبارک باد...



بهار اومد...
